۱۱:۳۲:۳۵ - دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۴
داغ کن - کلوب دات کام Balatarin اشتراک گذاری در فیس بوک تویت کردن این مطلب
به بهانه سالروز ورود آزادگان به میهن/گفتگو با آزاده سرافراز ابوالفضل ذاکری:
تا دو سال هیچ کسی از ما خبر نداشت/ اسارت دانشگاه دیگری برای رزمندگان بود
سال اول بدترین زمان برای بود. چون تا دو سال صلیب سرخ به اردوگاه ما نیامد. یعنی تا دو سال هیچ کسی از ما خبر نداشت.

با سلام آقای ذاکری. چه طور شد که به جبهه اعزام شدید و چه طور شد که اسیر شدید؟

 

بسم الله الرحیم الرحیم. ابوالفضل ذاکری فرزند ذبیح الله هستم. ساکن سبزوار. که در تاریخ ۱۰/۱۰/۱۳۶۲ به فرمان امام خمینی برای محافظت از وطن اعزام به مناطق عملیاتی و جبهه های جنگ شدیم.

 

– چه منطقه ای؟

 

هورالهویزه. ایلام هم مدتی بودیم در پشت خط. حدود دو ماه هم در سایت ۴ بودیم نزدیک ایلام.

 

– کی اسیر شدید؟

 

در ۴/۱۲/۶۲ اسیر شدم.

 

– در چه عملیاتی اسیر شدید؟

 

عملیات خیبر

 

– چه طور شد که شما اسیر شدید؟

 

در عملیات خیبر در منطقه هورالهویزه و هدف تیپ ۲۱ امام رضا شهر القرنه بود. هور الهویزه هم یک سمتش آب بود که سمت ایران بود. بچهها مدت ۲۴ ساعت با قایق روی آب بودند. تا مسافت روی آب را طی کنند و برسند به بعد آب. سمت شهر عراقی القرنه خشکییبود.بچه ها آن جا که مستقر شدند و پیاده شدند. و عملیات شروع شد، پشتیبانی تیپ امام رضا به علت آب ارتباط قطع شد، و با همان امکانات موجود که داشتند مثل کلاش مقاومت کردند. اسلحه سنگین بچه ها کاتیوشا بود. تیپ ۲۱ چیز دیگری نداشت. عملیات که شروع شد ارتباط با پشت خط قطع شد و پاتک آن ها زیاد بود. البته در این منطقه این طور بود. در منطقه فاو ایران پیروز شد. در منطقه هورالهویزه علی الظاهر ایران شکست خورد و یک تعدادی شهید و یک تعدادی هم اسیر شدند. یک تعداد قلیل و کمی هم برگشتند.

 

– چرا اسیر شدید؟

 

چون پشت سر ما آب بود. نیروهای عراق هم همه تانک بودند. نیروی پیاده نداشتند. فقط تیپ ۲۱ امام رضا پیاده بود و آن هم همه بچه های بسیجی بودند. تیپ امام رضا وابسته با سپاه است. سلاح سنگین این ها ژ۳ و کلاش و کاتیوشا و آرپی جی بود. که در آن زمان بیشتر مناطق آن جا کویر بود و بعضی جاها را کانال کنده بودند  و آب انداخته بودند. که بچه ها نتوانند بروند و رفت و آمد سنگین باشد. گل پاهای بچه ها را گرفته بودند به همین خاطر رفت و آمد مشکل بود و فرمانده ها دستور دادند که برگردید به کنار آب. حدود یک ساعت طول کشید که بچه ها مستقر شدند و کانال کندند. بعد یک ساعت پاتک شدیدی شروع شد. آن ها بالگرد داشتند و با تانک بودند. ولی بچه های ما پیاده بودند. حدودا ساعت های ۴-۵ بعد از ظهر آتش بس شد و ضد و خورد پایان گرفت و اسیر شدیم.

 

– در گردانی بودید؟

 

گردان یاسین. اسم فرمانده ام را یادم نیست.

 

– شما را که گرفتند بلافاصله به اردوگاه بردند؟

 

ما را که گرفتند بلافاصله بردند به شهر بصره. در بصره حدود یک هفته ما را نگه داشتند و کارهای تبلیغاتی و فیلم برداری کردند. انواع پذیرایی از ما کردند.

 

– چه پذیرایی؟

 

پذیرایی آن ها کتک زدن است. اسیر از لقتش مشخص است. آن ها ادعایش این است که ما به خاک آن ها رفته ایم. ظاهرا هم آن هم درست بود. شهر القرنه شهر عراق بود. ما در خاک کشور عراق اسیر شدیم. ولی باز در شهرهای ما هم آن ها بودند و حمله کرده بودند. در آبادان و خرمشهر و شهرهای دیگر چند ماه یا سالی دست آن ها بود. باز چند ماه یا سالی هم فاو دست ما بود. فاو هم شهر نفت خیزی بود.

 

یک هفته ای که در شهر بصره ما رانگه داشتند به خاطر تبلیغاتی بود که می خواستند انجام بدهند. تبلیغات برای پیشرفت خودشان از طریق مصاحبه یا فیلم برداری. آن جا سخت بود.امکانات بهداشتی نبود. همه بچه ها در یک آسایشگاه بودند. سرویس بهداشتی نبود. غذا کم بود. کل ۱۰۰۰-۲۰۰۰ نفر در یک محدوده سالنی بودند. آب و غذا هم نبود. بیشتر با کتک با بچه ها برخورد می کردند. غذایش با روزهای بعد فرق می کرد. آن جا حالت تبلیغاتی داشت. حالت بصره را نمی توانیم با یک یا دو ماه بعدش مقایسه کنیم. بصره موقعیتش فرق می کرد. موقعیت بصره به خاطر تهیه خبر و گزارش و فیلم برداری ظاهرش فرق می کرد. غذایش هم برنج و گوشت های یخ زده بود. پارچ آب  دست سرباز عراقی بود. می خواستند فیلمش را بردارند ولی به بچه ها آب نمی دادند. می خواستند نشان دهند که ما با اسرا خوب رفتار می کنیم. ظاهر قضیه این است.

 

– چه سوال هایی از شما می پرسیدند؟

 

بیشتر مربوط به جنگ بود. در چه جاهایی عملیات کرده اید؟فرمانده عملیات و تیپ چه کسانی بوده اند. چه ساعتی عملیات شروع شده است. این طور سوالها.

 

– بعد از بصره شما را کجا بردند؟

 

بعد بصره ما را به بغداد بردند. تقریبا سه روز بغداد بودیم.

 

– در آن سه روز چه کار می کردید؟

 

آن جا پادگان نظامی بود. آن جا هم کارهای اطلاعاتی و اخبار و پرونده سازی می کردند.

 

– بعد بغداد شما را کجا فرستادند؟

 

بعد بغداد یک شبانه روز در کاظمین نگهمان داشتند. آن جا به خاطر راه طولانی توقف کردیم. بعد آن هم ما را بردند به شهر موصل، اردوگاه موصل ۱ بودیم و بعدا اسمش تغییر کرد و شد موصل ۲٫ اردوگاه عوض نشد.

 

– از صبح تا شب چه کارهایی می کردید؟

 

معمولا در آسایشگاه از ۲۳۰۰ تا ۲۵۰۰ نفر بودند. ۱۳ تا هم آسایشگاه بود. هر آسایشگاه هم جمعیتش از ۱۰۰ نفر به بالا بود. صبح ساعت ۸ و ظهر ساعت ۱۲ و بعد از ظهر هم ساعت ۴ آمار می گرفتند. صبح و ظهر و شب. که امار کل اردوگاه را داشته باشند که جمعیت کم نشود. در این مدت بعضی کارهای روزمره خودشان را از جمله لباس شستن خودشان را انجام می دادند. بعضی مشغول صحبت کردن با دوستانشان بودند. سال اول درس خواندن تحت فشار بود. بدترین سال همین سال اول بود.

 

– چرا؟

 

به خاطر این که امکانات خیلی کم بود. فشارهای روحی روانی خیلی زیاد بود. سال اول بدترین زمان برای ما بود. چون تا دو سال صلیب سرخ به اردوگاه ما نیامد. یعنی تا دو سال هیچ کسی از ما خبر نداشت. شاید کسی کلی اطلاعات داشت که مثلا ۲۰۰۰ نفر از بچه های عملیات خیبر هستند که اسیر شده اند ولی این که در اردوگاه کی هست و کی نیست این اطلاعات رانداشتند. دو سال طول کشید از زمان یکه صلیب سرخ وارد اردوگاه شد و تا زمانی که اسامی اسرا را در لیست صلیب سرخ ثبت کردند.

 

– کتک زدن در ابتدای ورودتان به اردوگاه چه طور بود؟

 

سربازهای عراقی در چپ و راست می ایستادند و بچه ها باید از بین این ها رد می شدند و کتک می زدند با چوب، شلنگ یا کابل و هر وسیله ای که دست آن ها باشد می زنند.

 

– هر روز چه طور اسرا را اذیت می کردند؟

 

مثلا صبح که بچه ها می خواستند بیرون بیایند از دم در ورودی سالن بیرون بروند تا ۵نفر ۵نفر صف بایستند برای آمار، این ها با شلنگ یا ابزاری که دستشان بود کتک می زدند. همه را می زدند. حتی اگر کسی می خندید ا و را می زدند. یا اگر کسی دیرتر از مکانی که داشت میرفت بیرون از آسایشگاه او را کتک می زدند. این مساله تا چندین ماه بود. و بعدش هم از بین نرفت ولی موقعیت فرق می کردو شدتش کم شد. چون سال اول بچه ها شناخت نداشتند و هم از لحاظ غذا و … تا این که کارها روی روال افتاد و بچهها  اخلاق بقیه دستشان امد و سرباز ها را شناختند و اخلاقیات فرمانده اردوگاه دستشان آمد.

 

– کسانی بودند که زیر شکنجه شهید بشوند؟

 

مجروح زیاد بودند.مثلا من از ناحیه دست مجروح بودم ولی مجروحیتم کم بود. ولی بعضی ها یا دستشان یا پاهایشان قطع بود و مجروح جنگی بودند. و به علت این که بهداشت و درمان رعایت نشد از بین رفتند چون در جبهه آسیب دیده بودند و در آن جا هم درمان نبود. روحی روانی هم تاثیر می گذارد.  کتک زدن و خوب نرسیدن به مجروحین. آن ها را به اندازه سالم ها کتک نمی زدند ولی آن ها هم بی بهره نبودندو در همین نقل و انتقال ها آسیب می دیدند. ولی این که بگوییم به علت برخورد چوب یا سنگ یا ابزار دیگر در اردوگاه ما باعث شهادت شده باشد در اردوگاه ما نبود. تعداد کمی هم به علت بالا بودن سن از بین رفته اند.

 

– دوستان اصلی شما در دوران اسارت چه کسانی بودند؟

 

از بچه های سبزوار در اردوگاه ما حدود ۳۰-۴۰ نفر بودند از خود سبزوار و اطراف سبزوار بودند . منتها بیشتر با افرادی برخورد داشتیم که توی یک آسایشگاه بودیم.

 

ترتیب آسایشگاه ۱۰۰ نفر بود. این ها به گروه های ۱۰ یا ۱۳ نفره تقسیم می شدند. در اواخر ۸ نفره بودند. این گروه ها بیشتر از همه با هم ارتباط داشتند. چون برای صبحانه، نهار و شام با هم بودند. توی آسایشگاه هم مشخص بود که چند گروه دارد. بیشتر حکم خانواده را داشت یعنی بیشتر تماس و دوستی در همین گروه بود چون این هم مختلف بود و هر سال عوض می شد. برای تنوع و آشنایی با همدیگر این گروه ها عوض می شد. آسایشگاه عوض کردنش خیلی سخت بود ولی گروه ها نه. هر ۳ یا ۶ ماه انجام می گرفت. چون این طراحی خود بچه ها بود.خودمسئول آسایشگاه. از ایرانی ها یک نفر مسئول اردوگاه بود و از دید عراقی ها رسمی بود. یعنی ارشد اردوگاه. هر آسایشگاهی یک مسئول آسایشگاه داشت که این هم رسمی بود. ولی شورای اردوگاه نه. شورای اردوگاه کسانی بودند از بچه های فرمانده که از دید عراقی ها مخفی و پنهان بود. در اصل شورای اردوگاه بود که اردوگاه را می چرخاند و اردوگاه را راه می برد.

 

ازدید عراقی ها شورای اردوگاه معنی نداشت. اصلا ممنوع بود. از دید عراقی ها فرمانده اردوگاه ومسئول آسایشگاه رسمی بود. دفتر داشتند برای آمار یا هر کاری که داشتند همین ها بودند.

 

– در اردوگاه موصل شورای اردوگاه شما چه کسانی بودند؟

 

دقیقا یادم نیست. معمولا همان کسانی که قبلا فرمانده گردان یا گروهان و دسته بودند آن جا هم بودند. مثلا در اردوگاه های دیگر حاج آقای ابوترابی معروف بود.

 

– برخورد عراقی ها با بسیجی ها و ارتشی ها فرقی نمی کرد؟

 

نه به آن صورت. در ظاهر قضیه شاید بچه ها که وارد بصره می شدند برای گول زدن و فریب عراقی ها شاید یک وعده هایی می دادند یا یک سری کارهایی برای اطلاعات خودشان داشتند ولی در اصل مطلب نه. دشمن دشمن است. چه ارتش باشد، چه سپاه باشد. اما برای این که اختلاف بیندازند از مسائل نژادی مث ترک ها استفاده می کردند. یا عرب های اهواز یا روحانیون یا پاسدارها. این ها در شکنجه پاسدارها و روحانیون بیشتر بود ولی بعد از یک سال اول عادی شد و بسیجی و پاسدار و سرباز فرقی نمی کرد.

 

– برای وارد کردن فشار روانی به بچه ها چه کار می کردند؟

 

یکی از راه های آن ها این بود که رادیو در  اختیار ما نبود. صدایش را فقط پخش می کردند. چون رادیو از دید آن ها ممنوع بود. رادیو یا نوار دراتاق فرماندهی می خاند و صدایش توی محوطه پخش می شد.بعضی مواقع صدا خیلی زیاد بود و بعضی مواقع صدادر حد معمول بود.

 

خیلی مواقع آب نبود. آب هم که مورد نیاز انسان است چه برای آشامیدن چه برای شستن لباس یا حمام. بیشتر مواقع هم میدیدی که آب نیست و آن را عمدا قطع می کردند. آب اردوگاه موصل دو آب بود. آب خوردن را با تانکر می آوردند، داخل یک منبع و روزانه استفاده می کردند. آب لوله کشی اش قابل خوردن نبود. بیشتر مشکل بر سر آب مصرفی لوله کشی برای نظافت و حمام بود. آن شیر را عمدا می بستند. یا مثلا می دیدند که وضعیت سرویس های بهداشتی نامناسب است، در همه پادگان ها داخل پادگان منبع می کنند. به خاطر هدایت آب سرویسها. آن جا هم منبع بود. اما آنها دیر تر خالی می کردند و آب از سنگ های توالت بالا می زد و یک افتضاحی بود. بچه ها می خواستند سرویس بهداشتی بروند می دیدی که یک ساعت یا دو ساعت وقتشان تلف می شد در صف سرویس.همین شکنجه روحی. وقتی هم که آب قطع می شد باید می رفتند از بیرون آب بردارند و خیلی مواقع می دیدی که آفتابه هم نیست. خیلی ها با آفتابه مخالف بودند. لوله های آفتابه را قطع می کردند. این تعداد کم بودند.

 

– عزادارها و جشن های دوران اسارت چه طور بود؟

 

در سال اول عزاداری و کلا نماز خواندن به جماعت ممنوع بود. کسی اگر به عنوان امام جماعت می ایستاد و چند نفر به او اقتدا می کردند حتی او را می گرفتند و می بردند. داخل اردوگاه بازداشتگاه هم داشتیم. کسانی که از نظر آن ها خلاف می کردند را به آن جا می بردند. خلاف چه بود؟ امامت نماز جماعت. بنده خدا را می بردند به بازداشتگاه. ولی بچه ها این کار را می کردند. باز یک نفر دیگر می ایستاد به عنوان امام جماعت. بچه چون وحدت داشتند و کارشان به جایی نمی رسید کم کم از این کار دست برداشتند. عزاداری هم ممنوع بود. همه نوع دعا خواندن ممنوع بود. در سال های بعد حساسیت کم می شد. ولی عزاداری ممنوع بود. در هر آسایشگاه جلو در مامور می گذاشتند و سینه و نوحه و مداحی می کردند و منتها هر وقت سربازها می خواستند بیایند ومتوجه شوند آن را قطع می کردند. کلا ممنوع بود.

 

– قرآن خواندن چه طور بود؟

 

به قرآن خواندن خیلی گیر نمی دادند. بچه هایی که روحانی بودند یا قرآنرا حفظ داشتند قرآن می خواندند. هر آسایشگاهی ۱-۲ تا قرآن داشت. در روز ها هم بودند کسانی که قرآن را تدریس می کردند. به دیگران یاد می دادند. قرآن می خواندند. در اردوگاه از همه طایفه ها بودند در اردوگاه. دکترداشتیم. مهندس هم داشتیم. کشاورز هم داشتیم. بی سواد هم بودند و با سواد هم بودند. کسانی مثل خود بنده سوادشان کمبود. این ها می آمدند فارسی می خواندند.

 

اردوگاه یک نهضت سواد آموزی شورای اردوگاه بنا کرده بود. برای درس دادن بچه هایی که یا بی سواد یا کم سواد بودند و می خواستند سواد بیشتری یاد بگیرند. کسانی که فارسی بلد بودند به کسانی که بلدنبودند درس می دادند. کسانی که عربی یاد داشتند به کسانی که یاد نداشتند درس می دادند.

 

– یک نفر به یک نفر درس میدادند یا کلاس بود؟

 

کلاس بود. کلاس منظم بود. حتی کارنامه صادر می کردند. البته برای تشویق بچه ها. آقا سحرخیز مسئول نهضت سوادآموزی بود. بچه های دیگر هم به عنوان معلم بودند. برنامه ها منظم بود. ساعت بندی بود. چه ساعتی بچه ها سر کلاس بیایند و معلم بیاید و به انها درس بدهد. من خودم تا کلاس چهارم و پنجم را در عراق یاد گرفتم. ولی مدرکی که در اردوگاهصادر می کردند که ظاهرش قشنگ بود و بچهها با نقاشی درست کرده بودند، نمرهها را می نوشتند. آن کارنامه ها اعتبارش همان جا بود. منظم بودن کلاس ها و تشویق بچه به این امر کارنامه صادر می کردند. متاسفانه از آن کارنامه ها چیزیش نمانده است و ما از آن جا نیاوردیم. چون عراقی هامی گفتند که ممنوع است به خاطر مسائل حفاظتی و این که کمتر آسیب برساند از لحاظ روحی و روانی، خیلی از بچه ها اصلا به این فکر نبودند.

 

– این کلاس ها که برگزار می شد از روی کتاب خاصی درس داده می شد؟

 

معلم های ما کسانی بودند که در ایران معلم بودند و اسیر شده بودند و تدریس می کردند. اول کتاب نبود. آن ها نشسته اند و کتاب تهیه کردهبودند. کتاب را با دست تهیه کرده بودند. کتاب را نوشتند. مثلا داستان راه آهن و ریزعلی را نوشته اند. ولی چند سال بعد کتاب های ابتدایی آخر دوران شاه از اهواز وآبادان واین ها آورده بودند. ابتدایش دفترها را نوشته بودند و کتاب درست کرده بودند و معلم ها از روی همان تدریس می کردند.

 

– فقط کتاب فارسی بود؟

 

نه. هم کتاب فارسی، هم ریاضی هم عربی بود. با دست نوشته بودند. ممعلمفارسی ما از مشهد بود. معلم ریاضی ما از سبزوار بود. محمود خلج بود. بچه های اهواز و آن طرف ها هم عربی درس می دادند. البته ما متاسفانه چون فارسیمان ضعیف بود خیلی عربی یاد نگرفتیم.

 

– شاگرد اول و شاگرد دوم هم داشتید؟

 

بله. این ها نمره می دادند. کارهایشان منظم بودو کارنامه می دادند و شاگرد اول و دوم و سوم هم داشتیم.

 

– به جز کلاس های درسی کلاس های دیگری هم بود که شما در آن شرکت کنید؟

 

بله. کلاس های ورزشی هم بود. کسانی هم که علاقه به فوتبال و والیبال داشتند بازی میکردند. یک محوطه کوچکی داشتند کسانی که علاقه مند بودند بازی می کردند. چون زمان کم بودو تعداد زیاد بود چون هشت صبح که بیرون بیاییم باز ساعت ۱۲ باید برمی گشتیم به داخل آسایشگاه. کسانی که علاقه داشتند به نوبت بازی می کردند. پینگ پنگ و ورزش صبحگاهی بود. در ضمن ورزش بوکس وکاراته و این ها هم بود ولی این ها مخفی بود. این ها ممنوع بود. من خودم علاقه نداشتم ولی دیگران هم بودند که شرکت می کردند.

 

کلاس نهج البلاغه هم بود و کسانی که روحانی بودند به کسانی که علاقه داشتند درس می دادند.

 

– کلاس دیگری هم بود که برگزار شود؟

 

کسانی بودند که درس حوزوی م دادند. کلاس های انگلیسی و این ها هم بود. بودند کسانی که عربی یادداشتند. می آمدند به بقیه عربی درس می دادند باز کسانی بودند که انگلیسی یاد داشتند ومی آمد به این کسی که عربی یاد داشت انگلیسی یاد می داد.

 

این ها به طور صد در صد آزاد که نبود. این ها همه  در خفا بود.

 

– در آسایشگاه کسانی بودند که سخنرانی مذهبی کنند؟

 

بله. ما کسانی داشتیم که می آمدند در ایام مختلف برای ماه محرم یا سفر مداحی می کردند. مثلا حاج آقای بیدخوری مداح است. بودند کسانی که مداحی یا روضه می خواندند. ما در اردوگاه به طور منظم گروهی داشتیم بهنام گروه خبرنگاران. در خود اردوگاه. بچه می آمدند از روی روزنامه ها که عربی بود این ها جون اطلاعات عربی شان خوب بود اطلاعاترا جمع آوری می کردند دسته بندی می کردند، منظم آماده می کردند و مشخص بود کسانی که کارشان تهیه خبر بود. این ها می آمدند هفتگی اخبار را جمع آوری می کردند و داخل آسایشگاه هم مشخص بود کسانی که اخبار هفته  را روی کاغذ را یادداشت می کردند و پنج شنبه بعد از ظهر یا شب جمعه منظم اخبار طول هفته را می گفت. منبعش هم روزنامه خود عراق بود که به اردوکاه می آوردند. همه بچهها که عربی بلد نبودند. تنها هم که خواندن عربی ملاک نیست. باید خط را بخوانی و معنی و مفهومش را بفهمی. این ها می آمدند کل اخبار را مطالعه می کردند و به زبان فارسی در همه آسایشگاه ها اخبار خوانده می شد. روزنامه عربی را برای اردوگاه به طور روزانه می آوردند.

 

انتهای پیام/

داغ کن - کلوب دات کام Balatarin اشتراک گذاری در فیس بوک تویت کردن این مطلب